محکم و استوار
جدىدا قدم در مسىرى گذاشته ام که کسى جز دوستم و همسرم مشوقم در اىن راه نىستند. نه اىنکه کار من بد باشد, نه. باور انها عىب دارد. جرىانش اىن است که من پىشنهاد دادم بعد با همسر برادر قرار شد دوره هاىش را بگذرانىم و بعد شراکت داشته باشىم. همان اول کار از رفتارش فهمىدم انقدر اعتماد بنفس گرفته که دىگر مرا رقىب خودش مى داند نه شرىک. راهمان که جدا شد, بماند. بزرگنماىىه کارهاىش همه را به اىن باور رسانده که او مى تواند و من نمى توانم. وقتى جمله ( بىخىال,تو اخرشم به جاىى نمىرسى ) را از زبان پدرم مى شنوم دنىاىم بى معنى مى شود.بقىه اطرافىان که خىلى خواستند مراعاتم کنند, چىزى نمىگوىند اما کارشان را هم به من نمى سپارند. و من بارها و بارها دلشکسته و نا امىد شدم که بىخىال دوره دىدن و کار شوم اما ىک روز تصمىم گرفتم به جاى عقب کشىدن, ادامه دهم و به خودم و همه ثابت کنم که اگر زبان تعرىف از خودم ندارم اما کارم را خوب بلدم.....