محکم و استوار

 

جدىدا قدم در مسىرى گذاشته ام که کسى جز دوستم و همسرم مشوقم در اىن راه نىستند. نه اىنکه کار من بد باشد,  نه.  باور انها عىب دارد. جرىانش اىن است که من پىشنهاد دادم بعد با همسر برادر قرار شد دوره هاىش را بگذرانىم و بعد شراکت داشته باشىم. همان اول کار از رفتارش فهمىدم انقدر اعتماد بنفس گرفته که دىگر مرا رقىب خودش مى داند نه شرىک. راهمان که جدا شد,  بماند. بزرگنماىىه کارهاىش همه را به اىن باور رسانده که او مى تواند و من نمى توانم. وقتى جمله ( بىخىال,تو اخرشم به جاىى نمىرسى ) را از زبان پدرم مى شنوم دنىاىم بى معنى مى شود.بقىه اطرافىان که خىلى خواستند مراعاتم کنند, چىزى نمىگوىند اما کارشان را هم به من نمى سپارند. و من بارها و بارها دلشکسته و نا امىد شدم که بىخىال دوره دىدن و کار شوم اما ىک روز تصمىم گرفتم به جاى عقب کشىدن,  ادامه دهم و به خودم و همه ثابت کنم که اگر زبان تعرىف از خودم ندارم اما کارم را خوب بلدم.....

 

 

خوشحالم,  اما تو نشنو روزگار, که چشم دىدن خوشبختى ادمها را ندارى.

راستش چند وقتى ست دارم از قانون جذب و انرژىه مثبت استفاده مى کنم, نمىدونم چقدر تاثىر داره, اما هىچى هم که عوض نشه,  حال خودم رو عوض کرده. همه چىز بر وفق مراد نىست اما حالم خوب است شکر خدا

و من در تدارک جشنی کوچکم برای ۷ روز دیگر,ب مناسبت پنحمین سالگرد ازدواجمان.

در کنار دختره ۱۵ ماهه ام که بهترین اتفاق زندگیم است. 

و به این فکر می کنم که روزها به سرعت برق و باد می گذرد

شاید شکوائیه

 

به قول مامان بزرگ کفر نمیگویم، شاکی نشوی یکهو ازین هم که هستیم بیفتیم...

خب خیلی دلگیرم از شما !

متوجه ای؟ می شنوی ؟ تازگیها دیگر مطمئن شده ام که نمی بینی مان ! خودت میدانی چه می گویم!

اما حداقل گوش بده.

نمیدانم کجا نشسته ای که من در زاویه دیدت نیستم! خب قربانت بروم حداقل یک جوری بنشین که مرا هم فقط از گوشه چشمت بتوانی ببینی، کافیمان است والّا .

گاهی فکر میکنم انقدر که برای خانوم ت و آقای کاف و آقای میم و امثالهم خدایی کرده ای اگر برای ما و امثالهم خدایی میکردی حداقل وضعمان این نبود و روزی صدبار هم شکر شما را میگفتیم!

هه!

خوش به حال همانها. اگر آن دنیا را ندارند حداقل این دنیاشان را که دارند لذت میبرند! ما که نه آن دنیا را داریم نه این را...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: نصیحت نکنید. کافر نشده ام،تب هم ندارم . اینها ناخوداگاه به زبانم آمد که عصبی بودم، عصبی ازین همه بی عدالتی و بی انصافی و ضعیف کشی و و و


یه نفس عمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق ........

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ، یه احساس خوبی دارم . اینجا که می نوشتم سبک می شدم یه جورایی.

هیچی فرق نکرده.

من هنوزم همون بانوی احساساتی و لوس و زود رنجم . 

همچنان هم با محیط کارم مشکل دارم و و و

خدایش ببخشد...

اشکهایم  شر شر می ریزد.

گاهی که حواسم سر جایش می آید می بینم به جای طلب عفو و بخشش دارم ناسزایش می گویم و یکریز کلمه لعنتی سر زبانم است! برای تسلای دل خودم هم که شده دوست دارم ناسزایش بگویم اما می دانم نمی شود ، گناه دارد .

مدام به این فکر می کنم که خب آخر چرا؟ مگر ارزشش را داشت؟ مگر فکر مادر بدبختش را نکرده بود که فقط و فقط او را داشت؟ چه فکری کرد که این کار را انجام داد؟

این دلم می سوزد به زور بغضم را قورت میدهم و جلوی اشکهایم را می گیرم که از چشمهای متورم شده ام نریزد پایین! بی انصاف به گردن ما حق داشت ، هرکار می کنم که نمی شود فکرش را نکرد!

خداحافظی می کند، می گویند که می گوید می روم سر خیابان و زود برمی گردم اما بعد از ۵روز جسدش را که فقط از روی یادداشت کنارش و دستخطش توانسته اند تشخیصش دهند، پیدا می کنند.

خودکشی کرده،آنهم بخاطر دختری که وقتی بعد از مرگ او ،خبرش می کنند،بیخیال شانه هایش را می اندازد بالا و می گوید که خب به من چه ربطی دارد؟

نمی دانم چطور فهمیده و وبلاگش را جوری تنظیم کرده که درست روز پیدا کردن جسدش برووز شود!!؟

مانده ام فردا را که تشییع جنازه اش است چطور باید باور کرد؟!

بوی ریا می آید حاجی!

نشسته بودم پشت میز و گرم کار بودم.با بهانه های الکی آمد و رفت باز آمد و رفت و من همچنان سرم به کارم بود! لحظه ای نگذشت که از مدیریت احضارشدم.

حاج آقا! همینجور که آستین هایش را برای وضو بالا میزد،گفت:چرا من که آمدم و رفتم از جلوی پایم بلند نشدی؟!

به شدت جا خوردم و فقط نگاهش کردم.با لحنی ملایم اما سرزنش بار ادامه داد: ازین به بعد رعایت کنید!

من نمیدانم حاج آقا چندبار حج رفته،نمیدانم خدایش قبول کرده یا نه!اما حالا میدانم که دیگر بدم می آید که حاج آقا صدایش کنم!

کاش حرمت بعضی لقب ها را نگه میداشتند بعضی ها !

نمیدانم چرا (اما نه،فکر کنم می دانم چرا) وقتی بعد از اتمام نماز حاج آقا رفتم نمازخانه، با استشمام بوی ادوکلن حاج آقا -که الحقُ والانصاف بوی خوشی دارد- ناخودآگاه گفتم: عجیب بوی ریا می آید حاج آقا!خدا عاقبت همه مان را به خیر کند!


می گویند:((وقتی ارزش ها عوض می شوند،عوضی ها باارزش می شوند.))   راست می گویند، راست می گویند.

چیزهایی که درد نیستند و تو دردشان می نامی!این عین ناشکری ست.

بعضی وقتها یک چیزهایی برایت درد می شود که می دانی برای هرکس دیگری از دردهایت بگویی ، ناخودآگاه بلندبلند می خندد یا حداقل حداقلش کلی تعجب می کند از این(بلا نسبت شما) حماقتت!!!

بعضی وقتها این چیزهایی که برای تو درد شده،برای کسی که دوستت دارد و دوستش داری، دردتر می شود و تو خبر نداری. بعد که بر حسب اتفاق،عکس های از نمای نزدیکِ ۲سال قبلِ همسرت را که با الانش مقایسه می کنی، می بینی ای دل غافل با این حرفهای مسخره ای که درد نامیدیشان، چه به روز عزیزترینت آورده ای و خبر نداری!

بعد تصمیم می گیری آدم شوی و بعد از شکر خدا که وجودش را در کنارت قرار داده،نگذاری چیزی جز آرامش در زندگیَت باشد!

حالا هی همینجور روی حرفت مانده ای تا یک جایی،یک جوری،یک کسی پیدا می شود که آرامشت را هدف قرار داده و دردهایت را عجیب به رخت می کشد اما تو سعی می کنی به روی خودت نیاوری و توی خودت می ریزی ولی نمی دانی باز یک تار به موهای سفید همسرت اضاف کرده ای.

اینجاست که به خودِ خودت می گویی: (( لعنت به تو که خوشی زیر دلت زده و نمی توانی دردهای مسخرۀ زندگیَت را درد ندانی! ))


حقش بود که اینجا،همینجا بگویم که:**دوستت دارم همسر مهربانم**


سال نویِ همگی مبارک. کم لطفی ما رو بر ما ببخشایید

برای سارا، یک بانوی دوست داشتنی

۱ اتفاق هایی اینجا دارد می افتد که روحم را آزار می دهد!

نکن سارا. با خودت این کار را نکن.

سارای خوبم پاکیَ ت را به چه قیمتی می فروشی؟

می گویم: همسرت مرد خوبیست سارا!پس چرا؟

می گوید: مطمئنم او هم برای خودش خلوت هایی دارد!

می گویم: این خیانت نیست؟

لبخند تلخی می زند و می گوید:خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

توجیه نکن خودت را ،سارا. نمی دانم به کدامین تبسمش خودت را فروختی و مرا اُمل خواندی که مثل همۀ زنهای دیگری که تو می شناسیشان، نمی شوم.

هرکس نداند من که خوب می دانم زندگی ات را دوست داری اما نمی دانم چشمان زیبایت را چرا روی دیگری باز کردی.تو که محرمت، ثابت کرده که دوستت دارد.

دارم دیوانه می شوم سارا جان. نمیدانم منم که تو را درک نمی کنم یا تویی که نمی دانی من چه می گویم.

اما برایت دعا می کنم عزیزم. دعا می کنم که بشوی همان دوست .... (جای نقطه چین ها بگذار هرچه صفت خوب است که می دانم تو لیاقتش را داری)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم غصه دارد، دوست داشتم بیشتر برایش می نوشتم اما نمی دانم چرا کلمات را گم کرده ام!

لعنت به رندگی ای که خوارت کند...!

از خودم بدم می آید!

از اینکه اینهمه ضعف دارم، از اینکه اینجا تا کسی تند برخورد می کند مجبورم سکوت کنم که مبادا کارم را از دست دهم،که بعد هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که مجبورم حرفهای زورِ بعضی ها را تحمل کنم و چیزی نگویم که مبادا زیرآبم را بزنند و آنوقت مبادا کارم را از دست دهم،که بعد هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که مجبورم با مدرک لیسانس بله قربان گوی کسانی شوم که دیپلم هم ندارند و من دم نزنم در مقابل بی حرمتی هاشان که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که حتی بلد هم نیستم پاچه خواریشان را بکنم که مثل همکارهای دیگر صندلی اَم تاج بلندتری داشته باشد و هرلحظه نترسم ازینکه عذرم را بخواهند که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید از اینکه اینهمه اشک میریزم در فراق روزهای جدایی از شادیهایم و نمی توانم دهانم را باز کنم و آباد کنم همۀ اینهایی را که فقط به واسطۀ پولهای بادآورده شان است که بر صندلی ریاست تکیه داده اند و هر غلطی دلشان می خواهد می کنند،که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

من و یک احساس متفاوت

نمیدانم چرا این روزها اینقدر مرگ را به خودم و خودم را به مرگ نزدیک میبینم!

خب این چند حالت بیشتر ندارد:

1.شاید به دلیل حال و هوای روحانی و عاشورائی این روزهاست.

2.شاید دلیلش این است که این اواخر دور و برمان زیادی مرگ و میر داشته ایم.

3.شاید هم واقعا قرار است یکی از همین روزها دار فانی را وداع بگویم و حالا خدا یک جورهایی لطف کرده و به دلم انداخته است که شاید بتوانم در این فرصت باقیمانده کوله بارم را درست ودرمان  ببندم!

این دلیل آخری عجیب مرا به فکر واداشته! یعنی واقعا اگر بخواهم بمیرم، آمادگیَ ش را دارم؟!نه، بنظرم حتی اگر یکسال هم وقت بدهد،باز هم کم است برایم!

حالا از واجباتِ قضا شده اَم که بگذرم.چطوری جوابگوی بقیه اش باشم؟ اول باید از مدیر و چند نفر از همکاران گرامی حتماً بابت غیبتهایی که کرده ام  حلالیت بطلبم!(با اینکه خودشان بودند که در حقم بی انصافی کردند)

حق پدر و مادرم که دیگر بماند! و بعد  وای که با همسر عزیزم گاهی چقدر نامهربانی کردم و او چقدر صبورانه سکوت کرد!

عــجــیــب است، جدی جدی خوب که دقت میکنم میبینم به خیلی خیلی ها مدیونم. و چقدر کار دارم برای انجام دادن...!

پس نه ، خدایا من واقعاً هنوز برای مُردن خیلی زودم...!

گاهی  دلت میگیرد،گاهی دلت میسوزد،گاهی دلت میخواهد اشک بریزی،گاهی دلت میخواهد داد بزنی،

گاهی دلت میخواهد کسی باشد بغلت کند،گاهی دلت میخواهد تنها باشی، گاهی هم هیچکاری نمیتوانی بکنی.

گاهی با خودت فکر میکنی یعنی واقعا لیاقتت همین بود؟! بعد که به کارهای یک روز پیش و یک هفته قبل و یک ماه و دو ماه قبلت که نگاه میکنی میبینی، بجز آن چند مورد غیبتی که کردی دیگر چیزی نبوده که بخواهد اینطور تنبیه شوی!خب این که از بیخ عیب دارد، یعنی عدالت خدا همین است؟! که به همین موردت گیر بدهد و بعد اینجوریَت شود؟ نه!!

پس میروی سراغ گزینه بعدی؛

بعد میگویی نکند شده ای مثالِ : هرکه در این بزم مقرب تر است،جام بلا بیشترش میدهند!

به اینجا که میرسد دوست داری حداقل خدا هم یک اِهِن و اوهونی بکند که بفهمی حواسش به تو هست جدی جدی!

--------------------------------------------------------

کم کم به این نتیجه رسیده ام که اینجا مکانی شده است برای بازگو کردن دلتنگیهایم ، صرفاً !

من معتقدم شانس که به آدم روو بیاورد عجیـــــب خوشبحالت میشود و وای به حالت میشود وقتی شانس رو برگرداند! دیگر از چپُ راست و درُ دیوار برایت میرسد! حالا مَثَل ما شده. که هِی همینجور دارد برایمان میــــــرسد!

*********************

چند وقتیست مشکل پیدا کرده ام با محیط کارم. دعا کنید همه چیز درست شود.

8سال پیش

چند روز پیش درون صندوقچه ای نه خیلی قدیمی، فیلمی خانوادگی پیدا کردم که بر میگشت به ۸سال پیش!

نگاهش کردم و با دیدنش روحم شاد شد!

  آنوقت ها موهایِ بابا هنوز کاملاً سیاه بود، دختر دائی زنده بود و چشمهای دائی غم نداشت! دختر عمه چاق بود و زن عمو بینیَ ش را عمل نکرده بود.

جالبتر از همه خودم بودم! من به خودم هم کلی خندیدم! با آن قیافه ای که فکر میکردم چقدر خیره کننده است!یادش بخیر، چقدر الانم با اون حالم  فرق کرده!!

 از فیلم که بگذریم ۱چیزِ دیگر هم نسبت به آنوقتها کلی فرق کرده:

اینکه یا ما هیچی از مشکلات حالیمان نبود یا مشکلات اینقدرها بزرگ نبود که به چشم بیاید...!!!

آنطرفتر از آخر دنیا

یک روستایی بود، که شاید تووی عمر بیست و چندساله ام فقط چندبار اسمش را شنیده بودم!

همیشه فکر میکردم شاید این آخر دنیا که میگویند ،همینجاست! اما وقتی سال قبل همین موقع ها تصمیم گرفتم چشمم را روی همهء خوشیها و امکاناتم به همراهِ کوله بارم  ببندم و بروم چندکیلومتری بعداز آن روستا زندگی کنم، تازه فهمیدم:

نه، مثل اینکه ۱جاهایی هم آنطرفتر از آخر دنیا وجود دارد!

آنجا که بودم،با اینکه روزی۱۰۰بار با همهء فک و فامیل حرف میزدم اما گریه هایم تمامی نداشت!

۹ماه ماندم،حالا گاهی برای آن آخرتر از دنیا دلم تنگ میشود اما نمیخواهم باز تجربه اش کنم.

حالا شاید چندسالی اول مهرها برایم تداعی خاطره های خوب نباشد اما به این باور رسیده ام که زندگی پستی و بلندیِ زیادی دارد و باید عاشقانه با همه اَش کنار آمد...

زحمت کشیده ام!

بعد از یک ماه و اندی تنها کاری که تونستم بکنم، همین بود!

رمضان المبارک!!!

نمردیم و امسال هم برای افطار یکجائی دعوت شدیم-که البته می ارزید به همهء آن۲۷شبی که جایی نرفتیم!-

جایتان خالی،نشستی داشتیم بابعضی مقامانِ مسئول یا همان مسئولانِ مقام دار! حالا فکرنکنید ما هم یکی از همان مقامات هستیم!بلکه فقط پدرمان با صاحب مجلس دوستی ای قدیمی داشت.

خلاصه،به هتل که رسیدیم،رفتم و گوشه ای نشستم و خیره شدم به میزها و خوراکیهای رنگارنگش--از دستمال کاغذیِ ایزی لایفش گرفته تاانواع سالادها و دسرها ونوشیدنیهایش--

توویِ عالم خودم بودمُ داشتم به دلم وعده ها میدادم که یکدفعه دیدم همه ازجایشان بلندشدند که فهمیدم بله انگار یک مسئولِ مقام دارتر،تشریف آورده اند! کتشان را درآوردند و دادند دستِ یکی ازآن گنده ها که محافظ می نامیدندشان و پشت یکی ازآن میزهای به مراتب بهتر نشاندندشان!--حالا من ازآن موقع تاحالا درین فکرم که  این بلند نشدنم از جلویِ پایِ خانمشان مطمئناً یکجایی ،یکجوری از توویِ چشمانم درآورده می شود!--

ازینها گذشته،جایتان بسی خالی بود.امشب جوجه کبابهایی خوردم که در۲۰واَندی سالَم نخورده بودم!بقیهء خوراکها را هم نام نمیبرم تا ریا نشود.

شام را خورده و نخورده راهنماییمان کردند به آنطرفِ سالن،بامیزهایی مملو از انواع میوه ها!

هلویی برداشتم که کمی زیادی آبدار بود و خوردنش مشکل! تا آمدم ببلعمش،نگاهم به نگاهِ همسر آن مسئولِ مقام دارتر گره خورد که صاف نشسته بود روبرویم!نخوردمش. سرم را به زیر انداختم وهر۱۰دقیقه ای یکبار لبخندی ملیح تحویلش میدادم و در دلم به زمین و زمان ناسزا میگفتم!

آخر مگر ما چندصد سالی یکبار ازین میوه ها میتوانستیم بخوریم؟!گناهِ معده مان گردن خودتان!

با همهء اینها این مهمانی تمام شد اما داغِ نخوردن هلوها و انبه ها و آلوها و انگورها و غیره هایش به دل ما ماند،همچنان!


اصلاً اینقدر حالم گرفته است که ترجیح میدهم دیگر چیزی نگویم!

انشالله خدا قسمتِ همه تان بکند و عاقبتِ مارا هم با این پست،ختم به خیر!


اینها را ما نوشتیم برای شرکت در جشنوارهءرمضان وب گپ،  حالا شما خواه جدی بگیر خواه جدی نگیر!

یکسال گذشت...!

برای هزارمین بار توی آینه نگاه میکنم؛تنها فرقی که با پارسال کرده ام وسط ابروهایم است که برداشته ام!

این روزها عجیب دلتنگِ خانهءپدری شده ام.دوست داشتم فقط و فقط سِمَتِ دخترِ بابا بودن، را داشتم!

آنوقتها دغدغهءکرایه خانه و قسط وام و هزار کوفتِ دیگر را نداشتم!تنها دغدغه ام این بود که چطور خودم را با این ماهیانهء۳۰تومانی که بابا میداد،به آخرِ برج برسانم!؟ اما با اینحال آخرش یک چیزی هم اضاف می آوردم و آنوقت بود که بابا و مامان به آینده نگری و اقتصادی بودنم افتخار میکردند و من هم کلٌی ذوق میکردم!

حالا ولی باید حواست به همه جای زندگیَ ت باشد..!و بعد تازه به این نتیجه میرسی که پدرِآدم شمر ذی الجوشن هم که باشد و همسرت مهربانترین مردِ دنیا، 

         باز خانهءپدری لطف دیگری دارد...!

کمی متفاوت-بی سر و ته

فکرکنم یارانه ها را داده اند!در این ایٌام بوقلمونی مائیم و همین nتومان!تا باهاش nکارکنیم و nسوراخ زندگیمان را پر کنیم!

اینبار می خواهیم بعد از پرداخت قبوض آب و گاز وبرق وغیره،nتومانش را فقط و فقط برای خودمان خرج کنیم بدون اینکه فکرِ nمشکلِ دیگرمان را کرده باشیم! و مهمتر اینکه مِم بعد ازین میخاهم آن تهِ یارانه ها راکه حتماً nتومانی اضاف دارد،پس انداز کنم و بگذارم برای مسکنِ مهری،عاطفه ای،محبتی،چیزی!

تا بلکه بتوان بعد از nسال،خانه ای nمتری خرید!که شاعر در همین راستا میگوید:قطره قطره جمع شودو غیره!مهم نیست چقدر طول میکشد تا nتومانِ لازم جمع شود! مهم اینست که ما بالأخره یاد گرفتیم ازین یارانه های هدفمند کرده مان چجوری استفاده کنیم.حالا شما هی بگوئید این nتومان کفاف هیچ کجایتان را نمیدهد!!!


پ.ن:همسایهءما دیروز در راه پله ها یک حرفی به خانم باردارش میزد که ما تصادفاً قسمتیش را شنیدیم! نمیدانم بحثشان سرِ چه بود؟!فقط فهمیدیم مرد خانواده میگفت: اگر شما زنها چند سالی یکبار زایمان میکنید،ما مردها این روزها زیر بار سنگین مشکلات و گرانی،روزی nبار زایمان میکنیم!!!

من با آنکه منظورش را نفهمیدم اما گفتم همینجوری یک چیزی اینجا نوشته باشم! که این روزها سوژه هایم مانند گوشتهای درون فریزرمان ته کشیده اند...!

                                                             همین! والسّلام.

میخواهمت با همهء وجود...

خوب که دقیق می شوم می بینم این روزها،رذائلمان بیشتر از فضائلمان شده!

از تو که دور می شویم دیوارهای زندانمان تنگ تر و تنگ تر می شود.

اما حالا آمده ام!آمده ام و ایستاده ام پای نردبان ملکوتت و می خواهم قبل از رسیدن به ماه مهمانیت،دلم را شستشو دهم از هرچه بدی ست.

من مانده ام و خودم. خدا کند که بتوانم سرم را بلند کنم که جز این درگهم پناهی نیست...!

مناجات خمس عشره را که می خوانم کمی سبک می شوم،حالا انگار آماده ام

 که بگویم: از هرچه جز یادت پشیمانم...

که بگویم:می خواهمت با همهءوجود...

که بگویم:ربٌنا فاغـْفِرلَنا ذ‌نوبنا...!

آخر خط

چند نفس عمیق میکشم.حالم که سر جایش آمد شروع میکنم به نوشتن:

روزها چه زود غبار سال میگیرند؛انگار همین دیروز بود که شروع کردم به نوشتن در اینجا! بقول مریم حالم شبیه آدمهاییست که فقط خودشان روز تولدشان را یادشان مانده!

دارم کم کم به این نتیجه میرسم که دیگر به شدّت گذشته ها ننویسم!

شاید اینجا آخر خط است!که گاهی این آخرخطهاست که به آدم یاد میدهد که اول یک خطّ درست کجاست؛ شاید این آخرِخط هم یکی از همانهاست!

ـــــــــــــــــــــــــ ------------------------ـــــــــــــــــــــــــــ

مینویسم اما فقط گاهگاهی که دلم برای شما دوستانم تنگ شد،بلکه بهانه ای شود برای کشاندنتان به اینجا تا بخوانیدم و فراموشم نکنید و من از داشتن چنین دوستانی لذّت ببرم

از عجایب روزگار

امروز رفتم اداره ثبت احوال!

بنا به شواهد و دلایلی واقعا به این نتیجه رسیدم این روزا به یه چوب خشک یه کت آویزون کنی و پشت یک میز بذاریش صد در صد میشه ۱ شخصیت مهم.

نتیجه اخلاقی: این با خودتون دیگه!!!

و من اکنون سیاه پوشش شده ام

ندانم ندانم که در مرگ او

چه با این دل ناشکیبا کنم

دلی خسته دارم به خویشم گذار

که هی آه با ناله سودا کنم

رها کن که این غم نه آنگونه است

که با آن توانم مدارا کنم

نه دشنام بر چرخ گردون دهم

نه پرخاش بر طاق مینا کنم

درین جمع گریان کجا می روم؟

کجا بایدت باز پیدا کنم؟

تویی؟ می نهندت به تابوت و خاک؟

منم؟ می برندم تماشا کنم؟

چه بی چشم و روی است دنیای دون

بده خاک بر فرق دنیا کنم

تو هرگز نمی میری ای جان پاک

به مرگ تو، مرگ تو حاشا کنم

مرا قسمت این شد که در مرگ او

بمانم دریغا دریغا کنم

بمانم که بغض فرو خورده را

به این اشک پنهان مداوا کنم

توانم که خاموش مانم، ولی

دلی باید از سنگ خارا کنم

 ----------------------------------------------------------------------

پ.ن:او را ستون خانواده میگفتند.مادری بزرگ و مهربان بود. غم هجرش کمر پدر را که اولین فرزندش بود, شکسته.....

خدایش بیامرزد

ببخشید شما؟

چقدر قبلا همه چیز بهتر بود.

    چند وقت که نباشی دیگر کسی به جایت نمیآورد. انگار که اصلا نبوده ای!

آنوقت است که میفهمی شاعر پر بیراه هم نمیگوید که: " از دل برود هرآنکه از دیده برفت"

چه روزگار غریبی ست و من چه غریبتر از روزگار...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: چرا؟واقعا چرا تقریبا تمام کسایی که جزو لینک من بودن فیل*تر شدن! خب همه سی*اسی هم نبودن که! پس لابد لیست سیاه که میگن همینه دیگه! وگرنه ربطی به آزادی بیان و این چیزا نداره که! داره؟!!!!!

برگشتی دوباره

خب آره!

              میدونم بعد ازین همه مدت باید ۱چیز متفاوت مینوشتم!!! اما مثه این بچه های کوچیک اینقد ذوق زده ام که ترجیح دادم فی البداهه بنویسم!

بعضی جاها سر زدم. انگار اون قدیمیها خیلیاشون دیگه نیستن!

اینجا هم که انگار از بس کسی نیومده  تار عنکبوت بسته. کاش حداقل کلیدمو داده بودم به کسی  بیاد گلدونامو  آب بده!

شاید  وقتی دیگر.....!!!

 

 

 

دلم برای همه تان تنگ تنگ است.

سرزنشم کردند که چرا خرافاتی شده ای؟!توکل؟ زندگی با توکل که جور نمی شود.

نه خرافاتی ام,نه احساساتی و نه بچه!

آری تفکر کردم, خوب بود,پسندیدم و توکل کردم برای شروع!

نمی دانم چندنفرتان پست "نامه ای به همسر آینده ام" را خوانده اید؟! اما انگار اوکه پاکی اش را می خواستم, همین است.

از توکل کردنم هم پشیمان نیستم!

- - - - - - - - - - - - - - - - -

سال ۸۸ برایم سالی عجیب بود! سالی که نه خوشی هایش فراموشم می شود و نه بدی هایش!

امسال می خواهم برعکس همیشه, سبزه ای گره نزنم ,  که تا میتوانم  گره ای باز کنم!

یادم باشد موقع تحویل سال برای آنها که پارسال این موقع کنار خانواده شان بوده اند و اکنون بخاطر دفاع از آرمان هایشان, یا زیر خروارها خاکند یا پشت میله های سرد زندان, دعا کنم!

- - - - - - - - - - - - - - - - -

هرچی خواستم یه پی ن.شت معرکه بنویسم که هرکی اینو می خونه, موقع تحویل سال ناخودآگاه یادم بیفته,نشد که نشد!

خیلی ساده: دلتون سبز , روزهاتون بهاری و عیدتون مبارک.

می گویند ما نیز, خریّت!

و من اکنون در میانه ای از خواستن و نخواستن ها, ایمان و شک ها, ترس و امیدها  و آرزوها, انتخابش کرده ام!

         توکل کرده ام و انتخابش کرده ام!

و سه شنبه می آیند, با قرآن و آینه و حلقه ای که نشان از  تعهد و پایبندی و وفاداریست, بله را بگیرند!

.

دعای خیرتان را بدرقهء راهی کنید که در آن قدم گذاشته ام که سخت محتاجم...!

کمی 30 یا سی

و این برای آنها که فکر کرده اند ما عقیده مان را کنار گذاشته ایم:

 

ادامه نوشته

چه عنوانی من برا این بذارم آخه؟

چی بگم خب؟

بگم چند روز که نبودم  رفته بودم مسافرت؟ بگم رفتم خونهء داداشم اما  زنش انگار  نه انگار که ماهم هستیم!!!؟بگم داداشمم عذاب میکشه ازین رفتارای خانومش؟

خب این که میشه تف سر بالا,اونوقت صاف برمیگرده تو صورت خودمون که!

این نتیجهء ازدواج عاشقانه ست ها!!!!والبته تفاوت فرهنگ!

دلتنگی

دلم تنهاست, مثل خدا!

فقط دلم گرفته. همین!

کاملا هشیارم.از اون شربت هم دیگه نخوردم. عاشق هم نشدم.با کسی هم دعوا نکردم!

خب اگر دل داشته باشی, گاهی میگیره!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم چرا اینجا حس نوشتنم نمیاد!۳۰یاست رو هم که فعلا بوسیدیم و گذاشتیم کنار, سوژه از کجا بیارم آخه!؟