بعضی وقتها یک چیزهایی برایت درد می شود که می دانی برای هرکس دیگری از دردهایت بگویی ، ناخودآگاه بلندبلند می خندد یا حداقل حداقلش کلی تعجب می کند از این(بلا نسبت شما) حماقتت!!!

بعضی وقتها این چیزهایی که برای تو درد شده،برای کسی که دوستت دارد و دوستش داری، دردتر می شود و تو خبر نداری. بعد که بر حسب اتفاق،عکس های از نمای نزدیکِ ۲سال قبلِ همسرت را که با الانش مقایسه می کنی، می بینی ای دل غافل با این حرفهای مسخره ای که درد نامیدیشان، چه به روز عزیزترینت آورده ای و خبر نداری!

بعد تصمیم می گیری آدم شوی و بعد از شکر خدا که وجودش را در کنارت قرار داده،نگذاری چیزی جز آرامش در زندگیَت باشد!

حالا هی همینجور روی حرفت مانده ای تا یک جایی،یک جوری،یک کسی پیدا می شود که آرامشت را هدف قرار داده و دردهایت را عجیب به رخت می کشد اما تو سعی می کنی به روی خودت نیاوری و توی خودت می ریزی ولی نمی دانی باز یک تار به موهای سفید همسرت اضاف کرده ای.

اینجاست که به خودِ خودت می گویی: (( لعنت به تو که خوشی زیر دلت زده و نمی توانی دردهای مسخرۀ زندگیَت را درد ندانی! ))


حقش بود که اینجا،همینجا بگویم که:**دوستت دارم همسر مهربانم**


سال نویِ همگی مبارک. کم لطفی ما رو بر ما ببخشایید