اشکهایم  شر شر می ریزد.

گاهی که حواسم سر جایش می آید می بینم به جای طلب عفو و بخشش دارم ناسزایش می گویم و یکریز کلمه لعنتی سر زبانم است! برای تسلای دل خودم هم که شده دوست دارم ناسزایش بگویم اما می دانم نمی شود ، گناه دارد .

مدام به این فکر می کنم که خب آخر چرا؟ مگر ارزشش را داشت؟ مگر فکر مادر بدبختش را نکرده بود که فقط و فقط او را داشت؟ چه فکری کرد که این کار را انجام داد؟

این دلم می سوزد به زور بغضم را قورت میدهم و جلوی اشکهایم را می گیرم که از چشمهای متورم شده ام نریزد پایین! بی انصاف به گردن ما حق داشت ، هرکار می کنم که نمی شود فکرش را نکرد!

خداحافظی می کند، می گویند که می گوید می روم سر خیابان و زود برمی گردم اما بعد از ۵روز جسدش را که فقط از روی یادداشت کنارش و دستخطش توانسته اند تشخیصش دهند، پیدا می کنند.

خودکشی کرده،آنهم بخاطر دختری که وقتی بعد از مرگ او ،خبرش می کنند،بیخیال شانه هایش را می اندازد بالا و می گوید که خب به من چه ربطی دارد؟

نمی دانم چطور فهمیده و وبلاگش را جوری تنظیم کرده که درست روز پیدا کردن جسدش برووز شود!!؟

مانده ام فردا را که تشییع جنازه اش است چطور باید باور کرد؟!