و من اکنون سیاه پوشش شده ام
ندانم ندانم که در مرگ او
چه با این دل ناشکیبا کنم
دلی خسته دارم به خویشم گذار
که هی آه با ناله سودا کنم
رها کن که این غم نه آنگونه است
که با آن توانم مدارا کنم
نه دشنام بر چرخ گردون دهم
نه پرخاش بر طاق مینا کنم
درین جمع گریان کجا می روم؟
کجا بایدت باز پیدا کنم؟
تویی؟ می نهندت به تابوت و خاک؟
منم؟ می برندم تماشا کنم؟
چه بی چشم و روی است دنیای دون
بده خاک بر فرق دنیا کنم
تو هرگز نمی میری ای جان پاک
به مرگ تو، مرگ تو حاشا کنم
مرا قسمت این شد که در مرگ او
بمانم دریغا دریغا کنم
بمانم که بغض فرو خورده را
به این اشک پنهان مداوا کنم
توانم که خاموش مانم، ولی
دلی باید از سنگ خارا کنم
چه با این دل ناشکیبا کنم
دلی خسته دارم به خویشم گذار
که هی آه با ناله سودا کنم
رها کن که این غم نه آنگونه است
که با آن توانم مدارا کنم
نه دشنام بر چرخ گردون دهم
نه پرخاش بر طاق مینا کنم
درین جمع گریان کجا می روم؟
کجا بایدت باز پیدا کنم؟
تویی؟ می نهندت به تابوت و خاک؟
منم؟ می برندم تماشا کنم؟
چه بی چشم و روی است دنیای دون
بده خاک بر فرق دنیا کنم
تو هرگز نمی میری ای جان پاک
به مرگ تو، مرگ تو حاشا کنم
مرا قسمت این شد که در مرگ او
بمانم دریغا دریغا کنم
بمانم که بغض فرو خورده را
به این اشک پنهان مداوا کنم
توانم که خاموش مانم، ولی
دلی باید از سنگ خارا کنم
----------------------------------------------------------------------
پ.ن:او را ستون خانواده میگفتند.مادری بزرگ و مهربان بود. غم هجرش کمر پدر را که اولین فرزندش بود, شکسته.....
خدایش بیامرزد
+ نوشته شده در ساعت 8:56 توسط بانو
|