۱ اتفاق هایی اینجا دارد می افتد که روحم را آزار می دهد!

نکن سارا. با خودت این کار را نکن.

سارای خوبم پاکیَ ت را به چه قیمتی می فروشی؟

می گویم: همسرت مرد خوبیست سارا!پس چرا؟

می گوید: مطمئنم او هم برای خودش خلوت هایی دارد!

می گویم: این خیانت نیست؟

لبخند تلخی می زند و می گوید:خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

توجیه نکن خودت را ،سارا. نمی دانم به کدامین تبسمش خودت را فروختی و مرا اُمل خواندی که مثل همۀ زنهای دیگری که تو می شناسیشان، نمی شوم.

هرکس نداند من که خوب می دانم زندگی ات را دوست داری اما نمی دانم چشمان زیبایت را چرا روی دیگری باز کردی.تو که محرمت، ثابت کرده که دوستت دارد.

دارم دیوانه می شوم سارا جان. نمیدانم منم که تو را درک نمی کنم یا تویی که نمی دانی من چه می گویم.

اما برایت دعا می کنم عزیزم. دعا می کنم که بشوی همان دوست .... (جای نقطه چین ها بگذار هرچه صفت خوب است که می دانم تو لیاقتش را داری)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم غصه دارد، دوست داشتم بیشتر برایش می نوشتم اما نمی دانم چرا کلمات را گم کرده ام!