یک روستایی بود، که شاید تووی عمر بیست و چندساله ام فقط چندبار اسمش را شنیده بودم!

همیشه فکر میکردم شاید این آخر دنیا که میگویند ،همینجاست! اما وقتی سال قبل همین موقع ها تصمیم گرفتم چشمم را روی همهء خوشیها و امکاناتم به همراهِ کوله بارم  ببندم و بروم چندکیلومتری بعداز آن روستا زندگی کنم، تازه فهمیدم:

نه، مثل اینکه ۱جاهایی هم آنطرفتر از آخر دنیا وجود دارد!

آنجا که بودم،با اینکه روزی۱۰۰بار با همهء فک و فامیل حرف میزدم اما گریه هایم تمامی نداشت!

۹ماه ماندم،حالا گاهی برای آن آخرتر از دنیا دلم تنگ میشود اما نمیخواهم باز تجربه اش کنم.

حالا شاید چندسالی اول مهرها برایم تداعی خاطره های خوب نباشد اما به این باور رسیده ام که زندگی پستی و بلندیِ زیادی دارد و باید عاشقانه با همه اَش کنار آمد...