نمردیم و امسال هم برای افطار یکجائی دعوت شدیم-که البته می ارزید به همهء آن۲۷شبی که جایی نرفتیم!-

جایتان خالی،نشستی داشتیم بابعضی مقامانِ مسئول یا همان مسئولانِ مقام دار! حالا فکرنکنید ما هم یکی از همان مقامات هستیم!بلکه فقط پدرمان با صاحب مجلس دوستی ای قدیمی داشت.

خلاصه،به هتل که رسیدیم،رفتم و گوشه ای نشستم و خیره شدم به میزها و خوراکیهای رنگارنگش--از دستمال کاغذیِ ایزی لایفش گرفته تاانواع سالادها و دسرها ونوشیدنیهایش--

توویِ عالم خودم بودمُ داشتم به دلم وعده ها میدادم که یکدفعه دیدم همه ازجایشان بلندشدند که فهمیدم بله انگار یک مسئولِ مقام دارتر،تشریف آورده اند! کتشان را درآوردند و دادند دستِ یکی ازآن گنده ها که محافظ می نامیدندشان و پشت یکی ازآن میزهای به مراتب بهتر نشاندندشان!--حالا من ازآن موقع تاحالا درین فکرم که  این بلند نشدنم از جلویِ پایِ خانمشان مطمئناً یکجایی ،یکجوری از توویِ چشمانم درآورده می شود!--

ازینها گذشته،جایتان بسی خالی بود.امشب جوجه کبابهایی خوردم که در۲۰واَندی سالَم نخورده بودم!بقیهء خوراکها را هم نام نمیبرم تا ریا نشود.

شام را خورده و نخورده راهنماییمان کردند به آنطرفِ سالن،بامیزهایی مملو از انواع میوه ها!

هلویی برداشتم که کمی زیادی آبدار بود و خوردنش مشکل! تا آمدم ببلعمش،نگاهم به نگاهِ همسر آن مسئولِ مقام دارتر گره خورد که صاف نشسته بود روبرویم!نخوردمش. سرم را به زیر انداختم وهر۱۰دقیقه ای یکبار لبخندی ملیح تحویلش میدادم و در دلم به زمین و زمان ناسزا میگفتم!

آخر مگر ما چندصد سالی یکبار ازین میوه ها میتوانستیم بخوریم؟!گناهِ معده مان گردن خودتان!

با همهء اینها این مهمانی تمام شد اما داغِ نخوردن هلوها و انبه ها و آلوها و انگورها و غیره هایش به دل ما ماند،همچنان!


اصلاً اینقدر حالم گرفته است که ترجیح میدهم دیگر چیزی نگویم!

انشالله خدا قسمتِ همه تان بکند و عاقبتِ مارا هم با این پست،ختم به خیر!


اینها را ما نوشتیم برای شرکت در جشنوارهءرمضان وب گپ،  حالا شما خواه جدی بگیر خواه جدی نگیر!