یکسال گذشت...!
برای هزارمین بار توی آینه نگاه میکنم؛تنها فرقی که با پارسال کرده ام وسط ابروهایم است که برداشته ام!
این روزها عجیب دلتنگِ خانهءپدری شده ام.دوست داشتم فقط و فقط سِمَتِ دخترِ بابا بودن، را داشتم!
آنوقتها دغدغهءکرایه خانه و قسط وام و هزار کوفتِ دیگر را نداشتم!تنها دغدغه ام این بود که چطور خودم را با این ماهیانهء۳۰تومانی که بابا میداد،به آخرِ برج برسانم!؟ اما با اینحال آخرش یک چیزی هم اضاف می آوردم و آنوقت بود که بابا و مامان به آینده نگری و اقتصادی بودنم افتخار میکردند و من هم کلٌی ذوق میکردم!
حالا ولی باید حواست به همه جای زندگیَ ت باشد..!و بعد تازه به این نتیجه میرسی که پدرِآدم شمر ذی الجوشن هم که باشد و همسرت مهربانترین مردِ دنیا،
باز خانهءپدری لطف دیگری دارد...!
+ نوشته شده در ساعت 18:2 توسط بانو
|