از خودم بدم می آید!

از اینکه اینهمه ضعف دارم، از اینکه اینجا تا کسی تند برخورد می کند مجبورم سکوت کنم که مبادا کارم را از دست دهم،که بعد هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که مجبورم حرفهای زورِ بعضی ها را تحمل کنم و چیزی نگویم که مبادا زیرآبم را بزنند و آنوقت مبادا کارم را از دست دهم،که بعد هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که مجبورم با مدرک لیسانس بله قربان گوی کسانی شوم که دیپلم هم ندارند و من دم نزنم در مقابل بی حرمتی هاشان که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که حتی بلد هم نیستم پاچه خواریشان را بکنم که مثل همکارهای دیگر صندلی اَم تاج بلندتری داشته باشد و هرلحظه نترسم ازینکه عذرم را بخواهند که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید از اینکه اینهمه اشک میریزم در فراق روزهای جدایی از شادیهایم و نمی توانم دهانم را باز کنم و آباد کنم همۀ اینهایی را که فقط به واسطۀ پولهای بادآورده شان است که بر صندلی ریاست تکیه داده اند و هر غلطی دلشان می خواهد می کنند،که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!