به قول مامان بزرگ کفر نمیگویم، شاکی نشوی یکهو ازین هم که هستیم بیفتیم...

خب خیلی دلگیرم از شما !

متوجه ای؟ می شنوی ؟ تازگیها دیگر مطمئن شده ام که نمی بینی مان ! خودت میدانی چه می گویم!

اما حداقل گوش بده.

نمیدانم کجا نشسته ای که من در زاویه دیدت نیستم! خب قربانت بروم حداقل یک جوری بنشین که مرا هم فقط از گوشه چشمت بتوانی ببینی، کافیمان است والّا .

گاهی فکر میکنم انقدر که برای خانوم ت و آقای کاف و آقای میم و امثالهم خدایی کرده ای اگر برای ما و امثالهم خدایی میکردی حداقل وضعمان این نبود و روزی صدبار هم شکر شما را میگفتیم!

هه!

خوش به حال همانها. اگر آن دنیا را ندارند حداقل این دنیاشان را که دارند لذت میبرند! ما که نه آن دنیا را داریم نه این را...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: نصیحت نکنید. کافر نشده ام،تب هم ندارم . اینها ناخوداگاه به زبانم آمد که عصبی بودم، عصبی ازین همه بی عدالتی و بی انصافی و ضعیف کشی و و و