تبليغاتX
بانویی از جنس کویر

بانویی از جنس کویر

تاریکی بر جان های ما خیمه زده است . . . آه سپیده دم کی خواهد دمید!!؟؟

بوی ریا می آید حاجی!

نشسته بودم پشت میز و گرم کار بودم.با بهانه های الکی آمد و رفت باز آمد و رفت و من همچنان سرم به کارم بود! لحظه ای نگذشت که از مدیریت احضارشدم.

حاج آقا! همینجور که آستین هایش را برای وضو بالا میزد،گفت:چرا من که آمدم و رفتم از جلوی پایم بلند نشدی؟!

فکّم افتاد و فقط نگاهش کردم.با لحنی ملایم اما سرزنش بار ادامه داد: ازین به بعد رعایت کنید!

من نمیدانم حاج آقا چندبار حج رفته،نمیدانم خدایش قبول کرده یا نه!اما حالا میدانم که دیگر بدم می آید که حاج آقا صدایش کنم!

کاش حرمت بعضی لقب ها را نگه میداشتند بعضی ها !

نمیدانم چرا (اما نه،فکر کنم می دانم چرا) وقتی بعد از اتمام نماز حاج آقا رفتم نمازخانه، با استشمام بوی ادوکلن حاج آقا -که الحقُ والانصاف بوی خوشی دارد- ناخودآگاه گفتم: عجیب بوی ریا می آید حاج آقا!خدا عاقبت همه مان را به خیر کند!


می گویند:((وقتی ارزش ها عوض می شوند،عوضی ها باارزش می شوند.))   راست می گویند، راست می گویند.

+ نوشته شده در  ساعت 10:22  توسط بانو  | 

چیزهایی که درد نیستند و تو دردشان می نامی!این عین ناشکری ست.

بعضی وقتها یک چیزهایی برایت درد می شود که می دانی برای هرکس دیگری از دردهایت بگویی ، ناخودآگاه بلندبلند می خندد یا حداقل حداقلش کلی تعجب می کند از این(بلا نسبت شما) حماقتت!!!

بعضی وقتها این چیزهایی که برای تو درد شده،برای کسی که دوستت دارد و دوستش داری، دردتر می شود و تو خبر نداری. بعد که بر حسب اتفاق،عکس های از نمای نزدیکِ ۲سال قبلِ همسرت را که با الانش مقایسه می کنی، می بینی ای دل غافل با این حرفهای مسخره ای که درد نامیدیشان، چه به روز عزیزترینت آورده ای و خبر نداری!

بعد تصمیم می گیری آدم شوی و بعد از شکر خدا که وجودش را در کنارت قرار داده،نگذاری چیزی جز آرامش در زندگیَت باشد!

حالا هی همینجور روی حرفت مانده ای تا یک جایی،یک جوری،یک کسی پیدا می شود که آرامشت را هدف قرار داده و دردهایت را عجیب به رخت می کشد اما تو سعی می کنی به روی خودت نیاوری و توی خودت می ریزی ولی نمی دانی باز یک تار به موهای سفید همسرت اضاف کرده ای.

اینجاست که به خودِ خودت می گویی: (( لعنت به تو که خوشی زیر دلت زده و نمی توانی دردهای مسخرۀ زندگیَت را درد ندانی! ))


حقش بود که اینجا،همینجا بگویم که:**دوستت دارم همسر مهربانم**


سال نویِ همگی مبارک. کم لطفی ما رو بر ما ببخشایید

+ نوشته شده در  ساعت 13:59  توسط بانو  | 

برای سارا، یک بانوی دوست داشتنی

۱ اتفاق هایی اینجا دارد می افتد که روحم را آزار می دهد!

نکن سارا. با خودت این کار را نکن.

سارای خوبم پاکیَ ت را به چه قیمتی می فروشی؟

می گویم: همسرت مرد خوبیست سارا!پس چرا؟

می گوید: مطمئنم او هم برای خودش خلوت هایی دارد!

می گویم: این خیانت نیست؟

لبخند تلخی می زند و می گوید:خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

توجیه نکن خودت را ،سارا. نمی دانم به کدامین تبسمش خودت را فروختی و مرا اُمل خواندی که مثل همۀ زنهای دیگری که تو می شناسیشان، نمی شوم.

هرکس نداند من که خوب می دانم زندگی ات را دوست داری اما نمی دانم چشمان زیبایت را چرا روی دیگری باز کردی.تو که محرمت، ثابت کرده که دوستت دارد.

دارم دیوانه می شوم سارا جان. نمیدانم منم که تو را درک نمی کنم یا تویی که نمی دانی من چه می گویم.

اما برایت دعا می کنم عزیزم. دعا می کنم که بشوی همان دوست .... (جای نقطه چین ها بگذار هرچه صفت خوب است که می دانم تو لیاقتش را داری)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم غصه دارد، دوست داشتم بیشتر برایش می نوشتم اما نمی دانم چرا کلمات را گم کرده ام!

+ نوشته شده در  ساعت 9:51  توسط بانو  | 

لعنت به رندگی ای که خوارت کند...!

از خودم بدم می آید!

از اینکه اینهمه ضعف دارم، از اینکه اینجا تا کسی تند برخورد می کند مجبورم سکوت کنم که مبادا کارم را از دست دهم،که بعد هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که مجبورم حرفهای زورِ بعضی ها را تحمل کنم و چیزی نگویم که مبادا زیرآبم را بزنند و آنوقت مبادا کارم را از دست دهم،که بعد هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که مجبورم با مدرک لیسانس بله قربان گوی کسانی شوم که دیپلم هم ندارند و من دم نزنم در مقابل بی حرمتی هاشان که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید که حتی بلد هم نیستم پاچه خواریشان را بکنم که مثل همکارهای دیگر صندلی اَم تاج بلندتری داشته باشد و هرلحظه نترسم ازینکه عذرم را بخواهند که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

از خودم بدم می آید از اینکه اینهمه اشک میریزم در فراق روزهای جدایی از شادیهایم و نمی توانم دهانم را باز کنم و آباد کنم همۀ اینهایی را که فقط به واسطۀ پولهای بادآورده شان است که بر صندلی ریاست تکیه داده اند و هر غلطی دلشان می خواهد می کنند،که مبادا کارم را از دست دهم،که آنوقت هشتمان گروی نُهمان نشود!

+ نوشته شده در  ساعت 11:2  توسط بانو  | 

من و یک احساس متفاوت

نمیدانم چرا این روزها اینقدر مرگ را به خودم و خودم را به مرگ نزدیک میبینم!

خب این چند حالت بیشتر ندارد:

1.شاید به دلیل حال و هوای روحانی و عاشورائی این روزهاست.

2.شاید دلیلش این است که این اواخر دور و برمان زیادی مرگ و میر داشته ایم.

3.شاید هم واقعا قرار است یکی از همین روزها دار فانی را وداع بگویم و حالا خدا یک جورهایی لطف کرده و به دلم انداخته است که شاید بتوانم در این فرصت باقیمانده کوله بارم را درست ودرمان  ببندم!

این دلیل آخری عجیب مرا به فکر واداشته! یعنی واقعا اگر بخواهم بمیرم، آمادگیَ ش را دارم؟!نه، بنظرم حتی اگر یکسال هم وقت بدهد،باز هم کم است برایم!

حالا از واجباتِ قضا شده اَم که بگذرم.چطوری جوابگوی بقیه اش باشم؟ اول باید از مدیر و چند نفر از همکاران گرامی حتماً بابت غیبتهایی که کرده ام  حلالیت بطلبم!(با اینکه خودشان بودند که در حقم بی انصافی کردند)

حق پدر و مادرم که دیگر بماند! و بعد  وای که با همسر عزیزم گاهی چقدر نامهربانی کردم و او چقدر صبورانه سکوت کرد!

عــجــیــب است، جدی جدی خوب که دقت میکنم میبینم به خیلی خیلی ها مدیونم. و چقدر کار دارم برای انجام دادن...!

پس نه ، خدایا من واقعاً هنوز برای مُردن خیلی زودم...!

+ نوشته شده در  ساعت 13:25  توسط بانو  | 

گاهی  دلت میگیرد،گاهی دلت میسوزد،گاهی دلت میخواهد اشک بریزی،گاهی دلت میخواهد داد بزنی،

گاهی دلت میخواهد کسی باشد بغلت کند،گاهی دلت میخواهد تنها باشی، گاهی هم هیچکاری نمیتوانی بکنی.

گاهی با خودت فکر میکنی یعنی واقعا لیاقتت همین بود؟! بعد که به کارهای یک روز پیش و یک هفته قبل و یک ماه و دو ماه قبلت که نگاه میکنی میبینی، بجز آن چند مورد غیبتی که کردی دیگر چیزی نبوده که بخواهد اینطور تنبیه شوی!خب این که از بیخ عیب دارد، یعنی عدالت خدا همین است؟! که به همین موردت گیر بدهد و بعد اینجوریَت شود؟ نه!!

پس میروی سراغ گزینه بعدی؛

بعد میگویی نکند شده ای مثالِ : هرکه در این بزم مقرب تر است،جام بلا بیشترش میدهند!

به اینجا که میرسد دوست داری حداقل خدا هم یک اِهِن و اوهونی بکند که بفهمی حواسش به تو هست جدی جدی!

--------------------------------------------------------

کم کم به این نتیجه رسیده ام که اینجا مکانی شده است برای بازگو کردن دلتنگیهایم ، صرفاً !

من معتقدم شانس که به آدم روو بیاورد عجیـــــب خوشبحالت میشود و وای به حالت میشود وقتی شانس رو برگرداند! دیگر از چپُ راست و درُ دیوار برایت میرسد! حالا مَثَل ما شده. که هِی همینجور دارد برایمان میــــــرسد!

*********************

چند وقتیست مشکل پیدا کرده ام با محیط کارم. دعا کنید همه چیز درست شود.

+ نوشته شده در  ساعت 10:23  توسط بانو  | 

8سال پیش

چند روز پیش درون صندوقچه ای نه خیلی قدیمی، فیلمی خانوادگی پیدا کردم که بر میگشت به ۸سال پیش!

نگاهش کردم و با دیدنش روحم شاد شد!

  آنوقت ها موهایِ بابا هنوز کاملاً سیاه بود، دختر دائی زنده بود و چشمهای دائی غم نداشت! دختر عمه چاق بود و زن عمو بینیَ ش را عمل نکرده بود.

جالبتر از همه خودم بودم! من به خودم هم کلی خندیدم! با آن قیافه ای که فکر میکردم چقدر خیره کننده است!یادش بخیر، چقدر الانم با اون حالم  فرق کرده!!

 از فیلم که بگذریم ۱چیزِ دیگر هم نسبت به آنوقتها کلی فرق کرده:

اینکه یا ما هیچی از مشکلات حالیمان نبود یا مشکلات اینقدرها بزرگ نبود که به چشم بیاید...!!!

+ نوشته شده در  ساعت 6:9  توسط بانو  | 

آنطرفتر از آخر دنیا

یک روستایی بود، که شاید تووی عمر بیست و چندساله ام فقط چندبار اسمش را شنیده بودم!

همیشه فکر میکردم شاید این آخر دنیا که میگویند ،همینجاست! اما وقتی سال قبل همین موقع ها تصمیم گرفتم چشمم را روی همهء خوشیها و امکاناتم به همراهِ کوله بارم  ببندم و بروم چندکیلومتری بعداز آن روستا زندگی کنم، تازه فهمیدم:

نه، مثل اینکه ۱جاهایی هم آنطرفتر از آخر دنیا وجود دارد!

آنجا که بودم،با اینکه روزی۱۰۰بار با همهء فک و فامیل حرف میزدم اما گریه هایم تمامی نداشت!

۹ماه ماندم،حالا گاهی برای آن آخرتر از دنیا دلم تنگ میشود اما نمیخواهم باز تجربه اش کنم.

حالا شاید چندسالی اول مهرها برایم تداعی خاطره های خوب نباشد اما به این باور رسیده ام که زندگی پستی و بلندیِ زیادی دارد و باید عاشقانه با همه اَش کنار آمد...

+ نوشته شده در  ساعت 23:47  توسط بانو  | 

زحمت کشیده ام!

بعد از یک ماه و اندی تنها کاری که تونستم بکنم، همین بود!
+ نوشته شده در  ساعت 18:33  توسط بانو  |